خرید بک لینک
+ از کلاس زبان لعنتی صبح جمعه ها بگویم که ... بحث امروز کلاس free discussion به موضوع "ازدواج یا سینگولاریتی!" اختصاص داشت! استاد بعد از شنیدن تمام جملات قصار و طنزآمیزـمان دربارهی فواید و مضرات ازدواج؛دست آخر از قشر مزدوج کلاس پرسید که "آیا اگر به زمان ازدواج برگردید،همین مسیر را می آیید ؟!" ... نتیجه جالب بود! تمام شش یا هفت نفر در لفافه اذعان به "خیر" داشتند! حتی "ه جیمی" - با آن لهجهی خودنمایانهاش که واقعا ذهنـم را مغشوش میکند- ؛بی شرمانه میگفت که پشیمان است که چرا قبل از ازدواج رسمی،دختربازی یا حداقل "ازدواج سفید" را تجربه نکرده! نکتهی عجیب دیگر این است که این افراد با این تفکرات،همه از قشر تحصیل کردهی جامعه هستند و علی الخصوص "ه جیمی" و "ر بیریش" استاد دانشگاه نیز هستند! ذهنـم درگیر است! نکند تمام آنهایی که میشناسم،ادای عاشق ها را در می آورند در حالیکه از ازدواج پشیمانـند ولی از آنجا که راه بازگشتی ندارند؛پس دم نمی زنند ؟! + نصیحت گوش کن جانا ... :دی* تمام ایران هم دنبال کنندهات شوند،"خود فلان پندار" نشو و آنطور جواب کامنت چند نفری که برای وجود بی ارزشـت،ارزش قائل

برچسب: آخ از این مردهای اجباری, نویسنده: باران زمانی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 11:44

تمومی ندارید چرا ... ؟؟ چرا موس روی "ذخیره و انتشار" که میره،میلرزه ؟! اصلا چرا همیشه viceversa میشه ...؟! آخری هم که قرار بود شاد و شنگول باشه،یکهو نفهمیدم چطور شد...! لعنتی! هیچ چیز سر جاش نیست چرا..؟! .: خدایا ! در حد یه قهوه که وقت داری ؟! فقط اونقدر حرف دارم واسهـت که میترسم قهوهـهامون یخ کنه ... :( .:. گوش کنید! ادامه مطلب

برچسب: وای فای اچ تی سی وریزون, نویسنده: باران زمانی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 11:44

شاه بیت این روزها،

فقط اونجایی که میگه ...

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم ... c:

#سعدی_لعنتی

ادامه مطلب

برچسب: بیت عشق,بیت,بیت های ماندگار, نویسنده: باران زمانی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 11:44

از تهران آمده بودند! لهجهـشان با اکثریت مدرسه،بجز تعداد محدودی -شامل خودم،از زمین تا آسمان فرق میکرد!تازه تنها دوقلوهای مدرسه بودند! مادرشان هم با خانمِ کَرَمی(معلمـمان)،رفیق های گرمابه و گلستان بنظر می آمدند و همیشه با هم بودند! کلا حس میکردم موجود فضایی اند! یا چیزی شبیه خانوادهی کالن! به هیچ وجه جرات برقراری ارتباط نداشتم! تازه همان زمانـها بود که فهمیدم محبوبیتِ من هم رو به افول است! من که تا قبل از ورود آنها،کانون توجهات بودم؛حالا به یکی از قطب های محبوبیت تبدیل شده بودم! حتی گاهی استرس داشتم! قبل از آمدنـشان زنگ های استراحت من بودم و نیمی از کلاس که دورم حلقه میزدند و منتظر می ماندند که من بگویم چه بازیای کنیم ؟! یا از بوفه چه بخریم ! حالا آن نصف،به ربع تبدیل شده بود! درست یادم نیست که چه شد! شاید کارگروهی زنگ علوم! یا انتخاب شدن من و سینا(یکی از قُلـها!) بعنوان نماینده ی کلاس! شاید هم مسعود که دوست مشترکـمان بود موجب شد! یا ممکن است حتی یک جنگ خونین میان طرفداران طرفین در گرفته باشد و نهایتا به مصالحه کشیده باشد! هر چه که بود؛باید همین حدود آبان و آذر بوده باشد که دست دو

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 6:33

- ای بابا ! آقای علی ف. این چه وقت پست گذاشتنـه ؟! ملت تمام حواسـشون جای دیگهـس! اونوقت شما پست میذاری ؟! :/ + کجاست حواسـشون ؟! - آمریکا ! :/ + گلاب به روتون ؛اتفاقی افتاده ؟! - انتخاباتـه آقا ... انتخابات! + خب به من و تو چه ربطی داره ؟! - اگه ربط نداشت که تلویزیون 24 ساعت در موردش صحبت نمی کرد! + گلاب به روح تلویزیون :/ آخه ما رو با ملتی که وقتی خوابیم،بیدار و وقتی بیداریم،خواب؛چه صنمی ؟! - جان ؟! + هیچی دادا ! ول کن ، قهوه ات یخ کرد ... .: فقط حرص نخورید عاقا ! بذارید با آرامش ببینیم کی برنده میشه! :دی .:. صدا و سیما هم خوب بلده! یکی 2 ماه،سر مردم رو به آمریکا گرم کرده،ندیدیم که وسط مملکت خودمون،بی لیاقتی وزرا تازه پس از گذشت 3 سال و اندی عیان شد و یکی یکی رفتند! تازه بماند که طبق عادت ماهانه، یه مبلغ ناچیزی حدود 1013×8 ریال از پول مملکت هم جا به جا شد! فدای سر ـتون ... ! شرمنده زیاد حرف زدم، قهوهـتون یخ کرد ...

برچسب: ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد,شعر ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد,دانلود ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد,دانلود دکلمه ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد, نویسنده: باران زمانی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 21:08

قصد داشتم همزمان با یه پست دیگه و بصورت ادغام شده در چالش «گوگولی بلاگر» شرکت کنم،ولی دیدم با همین رویه پیش برم؛حالا حالاها اتفاق نمیفته! الان هم خیلی دیر شده ولی خب،بیان ـه و یه ابواسفنج و یه بلاگفان دیگه! :دی چالششون کلا باحاله! از دو نظر ! یکی اینکه من خودم به شخصه از دیدن عکس بچگی های دوستان به وجد اومدم و کلی حال کردم! یکی دیگه هم اینکه بعد از سالی،آلبوم بچگی هام رو باز کردم و کلی هیجان زده شدم! :))) خب! این هیجان غیرقابل کنترل نتیجه ای جز در آوردن گند قضیه نداشت و من از نصف عکس های آلبوم،عکس گرفتم! :دی که ضمن توضیحات،تعدادی رو منتشر میکنم! :)) این عکس

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 8:28

یکسری هم هستند که پوچگرا اند! این ها غیر قابل درک ترین افراد تاریخ ـند ! یعنی شما نگاه کن؛وقتی در رابطه با موضوعی به پوچی برسیم، حتی المقدور ازش دوری میکنیم! حالا اینکه نیهیلیست ها چطور میتونند به پوچ بودن زندگی معتقد باشند و از طرفی ازش سر باز نزنند [طبیعتا باید خودکشی کنند دیگه!] واقعا واسه ـم عجیبه! حالا اینکه چرا آسمان و ریسمان به هم می بافم و پای پوچگرایی و هیچ انگاری و نیهیلیسم رو به میان می کشم،بر میگرده به مملکت "مزخرفِ کثافت بارِ تخریبگر" مون! مورد اول که توضیح نمیخواد و همه ـمون الی ماشالله دلیل میدونیم که چرا مملکت ـمون مزخرفه! مورد دوم هم که م

برچسب: بازیگران ایرانی که دیگر بازی نمیکنند, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 21:58

آنگاه که کسی در اندیشه توست،

گفتن آسانu206aتر است،

شنیدن آسانu206aتر است،

بازی کردن آسانu206aتر است،

کار کردن آسانu206aتر است،

آنگاه که کسی در اندیشه توست،

خندیدن آسانu206aتر است.

سوزان پولیس شوتز

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:18

آخرین روز سال تحصیلی 94! روز خیلی خوبی بود که پس از 9 ماه به ثمر نشستیم!(به قول یکی از معلمهایمان:بعد از 9 ماه فارغ شدیم!) یک روز فوتبالی؛گیم نتی و والیبالی!عالی بود...و این هم سلفی آخرین لحظات دور هم بودن ما در استادیوم 22 بهمن:(!) به امید یک تابستان لذت بخش و شیرین... پ.ن.ما هم که کلا تابستان نداریم؛از 6 تیر هر روز سه زنگ کلاس شیمی،فیزیک،ریاضی و گاها عربی!(ای داد...ای عجب...!) پ.ن2.راستی؛برد فوق العاده لذت بخش تیم ملی والیبال هم مبارک!(خیلی حیف بود ازش تعریف نشود...)

برچسب: و, تمام می شود,و تمام ميشود,رمان و تمام می شود,تمام و شديد,تمام و کمال,تمام و,شديد و تمام الجزء الثاني,رمان و تمام مي شود,نفت و تمام شدن آن,رمان و تمام, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:18

جمله دو بخش دارد. نهاد و گزاره، مبتدا و خبر. نهادش اغلب فرقی ندارد، من، تو، او، ما... نهاد بیچاره را اغلب حتی حذفش میکنیم؛ دور میاندازیمش و بیتوجهی میکنیم به آن. اصل دعوا بر سر گزاره است. دقیقترش این که دعوا بر سر فعل است. دعوا بر سر عمل است. دعوا سر بلایی است که بر سر هم میآوریم.اما گهگداری هم..."175" یک عدد عادی است. از خاندان اعداد صحیح و از دستهی اعداد طبیعی. بر 7و 5 بخشپذیر است. مثل 35، 105، 280 و... بچگیش هم لابد همبازی 174 و 176 بوده است. به گمانم هیچ وقت طعم ویژه شدن را نخواهد چشید. هیچ وقت یک ورزشگاه صد هزار نفری نامش را یک صدا نخواهند خواند. هیچ وقت ب

برچسب: صد و هفتاد و پنج شهيد,صد و هفتاد و پنج غواص,صد و هفتاد و پنج شهید غواص,صد و هفتاد و پنج شهید,صد و هفتاد و پنج,صد و هفتاد و پنج شهيد غواص,صد و هفتاد و پنج غواص دست بسته,صد و هفتاد و پنج شهید قواص,ماجرای صد و هفتاد و پنج شهید غواص,صد هفتاد پنج شهید غواص, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:18

این هم از این...جدا فوق العاده بود!به بهانه تقویت Listening فیلم Polar Express را امروز دیدم؛ فیلمی(انیمیشن) تولید 2004 که مربوط به سانتا یا همون بابانوئل بود...فوق العاده زیبا و البته پر از احساس... چرا زودتر ندیده بودم؟! به این ترتیب یک فیلم دیگه هم به لیست مورد علاقه هام اضافه شد! اما لامصب فیلمه یه جوری بود که من هم به بابانوئل اعتقاد پیدا کردم!

برچسب: کریسمس مبارک,کریسمس مبارک به انگلیسی,کریسمس مبارک باشه,کریسمس مبارک به زبانهای مختلف,کریسمس مبارک فیلم,کریسمس مبارک به ارمنی,کریسمس مبارک باد,کریسمس مبارک به زبان انگلیسی,کریسمس مبارک به زبان ارمنی,کریسمس مبارک خانم کینگ, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:17

سلام! پس از پنج روز،به بهانه تماشای ویدیوی معرفی ویندوز 10 این لپ تاپ را روشن کردم؛و البته میخواستم نظراتی را که پیش از این روی موبایلم خوانده بودم پاسخ دهم و یک مطلبی فقفط جهت اینکه همچنان وبلاگ برجای بماند؛منتشر کنم! راستش این چند روزی که اصلا سر نزدم و البته یک مطلبی را با (به قول...) تکست(اس-اس ام اس-پیامک)فرستادم!جای شما ها خالی موقع ارسال آن متن در اتوبوس به سمت شاهچراغ بودیم!در همان هم گفتم که میخواهم بروم و شاید آشتی کنم؛ولی گویا خیلی فراتر از این هاست!در حدی که همان شب دل درد وحشتناکی به جانم افتاد و نشستم در حیاط شاهچراغ و از درد به خودم پیچیدم و ک

برچسب: shiraz 1400,shiraz 125 ir,shiraz 10 day weather forecast,shiraz 118,shiraz 1998,shiraz 19 crimes,shiraz 1999,shiraz 14 days weather,shiraz 1985, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:17

Play It! چهارم مهر بود ولی خب واسه ی ما سمپادی های اصفهان روز اول مهر به حساب می آمد...! با همان شوق همیشگی و حتی شاید بیشتر از پیش؛ شیمی فیزیک ریاضی ام را داخل کیفم جای دادم و با خودم گفتم: «هم ایول بهشون؛هم تو روحشون!چرا نمیذارن از فیزیک و شیمی لذت ببریم!؟حتما باید همون روزی که این دو تا کتابِ جان را توی کیفم میذارم؛این ریاضیِ کوتوله یِ لعنتی با اون جلد زشتش را هم بذارم کنارشون؟!» صبحانه ناقصی نوشیدم(!) و بلافاصله راه افتادم!وقتی به مدرسه رسیدم یک دفعه چشم هام چهار تا شد و توی دلم-به گونه ای که اگر کسی نزدیکم بود؛می شنید-زمزمه کردم: «آخ آخ آخ! این جا چه

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:16

از مدرسه جدیدم تا مدرسه ی قبلی؛2 خیابان فاصله بود...خیابان ها را گذراندم و مقابل مدرسه سبز شدم!نگاهی با تأنی به کاشی کاری بالای ساختمان مدرسه انداختم: "مدرسه راهنمایی پسرانه سادات تاسیس..." سادات از آن دست مدارسی ست که کمی از سمپاد ندارند...دو سال آخر راهمایی ام را در سادات گذراندم و حالا؛هر قدم که به سمت مدرسه بر میداشتم؛یاد آور خاطرات تلخ و شیرین دو-سه سال پیش بود! از گرفتن بالاترین معدل سال تا ...(!)...!همه چیز به خوبی در ذهنم نقش می بستند! خسته از پیاده روی طولانی؛از آب سرد کنی که حالا برای من کمی نوستالژیک به نظر می رسید؛آبی نوشیدم و سپس بر سر راهم یکی یک

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:16

بعضی ها دلشان سنگ سنگ است! محرم که می شود؛شروع میکنند غر غر کنند که اِله و بِله؛ اعصابشون خرد میشه وقتی می بیینند صدای روضه و مداحی میاد؛وقتی می بینند مردم سیاه پوشیدند،وقتی خیل عظیم پرچم های محرمی را می بینند! اصلا هم به این فکر نمیکنند که چه شد که این شد! یکی را اون سر دنیا میکشند بعد احتمالا توی اخبار درباره ش میشنوی،اعصابت خرد میشه و به هم میریزی؛همه هم شروع میکنند به بد و بیراه گفتند به عاملانش!حالا اصلا معلوم نیست اونی که مرده آدم خوبی بوده؛بد بوده؛شاید اصلا مفسِد بوده! اما دیگه کاری به این چیزا نداری که!داعش(مثلا!)سرشو بریده! «آی...وای!چه قدر بد!عج

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:16

(اگه پست را خوندی باید پی نوشت هاش را هم بخونی!حواستو جمع کن سوء تفاهم نشه!) امشب فقط داشتم "درباره من" های دوستان را میخوندم و به نتیجه جالبی رسیدم و اون هم اینکه همه دوست داشتند خودشون را بچسبونند به غرب! "فیلم ایرانی؟!من؟!مگه میشه؟! من فقط سینمای هالیوود را دنبال میکنم!" خب به درک! "اصلا به من میاد آهنگ فارسی گوش بدم؟! چی؟!تازه مرد هم خونده باشه؟!نه بابا! فقط سلنا...فقط ادل!" د آخه لامصب!تو اگه تونستی یه جمله ش را کامل بفهمی بعد بیا بگو من "عضو هیئت مدیره ی باشگاه هوداران سلنا" ام! راستی!چی شد که یکهو هممون انگلیش زبان شدیم؟! بله و باشه و چرا و چطور و اینجور چیز

برچسب: عضو هیئت مدیره به انگلیسی,عضو هیئت مدیره شهر جدید پرند,عضو هیئت مدیره سایپا,عضو هیئت مدیره بانک ملی,عضو هیئت مدیره موظف,عضو هیئت مدیره پرسپولیس,عضو هیئت مدیره شستا,عضو هیئت مدیره به زبان انگلیسی,عضو هیئت مدیره انگلیسی,عضو هیئت مدیره مخابرات ایران, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:16

و من همچنان نمی نویسم...!

خب به درک... :)

این مهم است...

که با تمام ننوشتن ها...

سیصد و بیست و چهار روز است که «اینجا»؛با نام های گوناگون؛همچنان پابرجاست!

و

#من_هنوز_زنده_ام ... :/

.

پ.ن.

گفتنی ها بسیار و مجال اندک است... :(

برچسب: و من همچنان,روز میلاد توست و من همچنان, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:15

خداوکیلی؛آن زمانی که این مغول های از خدا بی خبر،سال ها را نامگذاری می کردند؛ "فکر هم کردند!؟" آخر میمون دریگر چه صیغه ای است...؟! اگر قرار باشد طالع امسال من بر اساس نام سال رقم بخورد؛دو احتمال وجود دارد که با توجه به سابقه ی دهشتناک اینجانب در امر شانس؛دومی محتمل تر است! اول: اینکه سال میمونی داشته باشم و به میمنت و مبارکی به پایان برسد...(انشالله! :|) دوم: چهره ی سال 95 هم مانند نام آن،کریه المنظر بوده و دمار از روزگار به در آورد! به هر حال آنچه مشخص است 95؛حس خوبی ندارد(برای من...!)و البته طبق آنچه پیش تر در پست های قبل گفته شده؛«ویژگی سنمه! :|» به یاد دارم که در

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:15

بیست و سه روز تعطیلات؛امروز به پایان رسید و دفتر تمام آن بیخیالی ها هم بسته شد... :( اگر با این حس و حالِ الآن؛طبق معمول ذهنم را آزاد میکردم تا هر "چرند و پرند"ی را که تشعشع میکند بنگارم؛احتمالا با یک پست فاز سنگینِ غم زده مواجه می شدید که در اولین برخورد؛خیال برتان می داشت که :"ای بابا؛باز این یارو عاشق شده!" ولی خب؛الحمد لله که هنوز،"افسار خیال" را به دست دارم و نمیگذارم "تقّی که به توقّی خورد" تریپ خفن و افسرده مانند بر دارد! والا مدرسه هم که چیز بدی نیست؛نه "لولو خورخوره" دارد و نه "دیو یه سر و دو گوش"! در هر صورت؛به قول حضرت حافظ :"چنین رفتهست در عهد ازل ت

برچسب: شنبه به در, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

سه روز... قدم در راهی که نه هدف مشخصی از آن دارم و نه میدانم قرار است چه کنم؟! پر باز می کنم بپرم،می خورم زمینبال و پر شکسته به جایی نمی رسد #ندانم_کاری ! ولی بخدا امیدوارم...یعنی پشت تموم اون کثافت کاری ها و بد بودن ها،یه امیدهایی دارم! ... راستی! یه سری کامنت جواب ندادم؛از کامنتور ها شرمنده؛انشالله یه شنبه...

برچسب: قدم چهارم در معتادان گمنام,تجربه قدم چهار در معتادان گمنام,ترس در قدم چهارم,روابط در قدم چهارم,احساسات در قدم چهارم, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

پنج شنبه شب که خاطراتم را می نوشتم؛ با خودم گفتم "چیزی نمونده که توی دفترچه ت بنویسی «ناگهان،چقدر زود دیر می شود...»..." امشب فهمیدم؛ که خیلی ناگهانی تر و خیلی زودتر از اون چیزی که تصورش را بکنم،دیر می شود... امشب،بهم اثبات شد که چطوری یه شب میتونه همزمان،بهترین و بدترین شب زندگیت باشه! ---------- + از این سه روز و سه شب،چهار تا خاطره نوشتم... چهار تا متنی که بازخوانیشون واسم جز اشک و گریه چیزی نداره... ولی... احتمالا از فردا پستشون میکنم!... راستش؛همیشه دلم میخواست بتونم توی وبلاگم حرف "خیلی دلی(!)" بزنم...!...این هم یه فرصت مناسب... :(((

برچسب: خیلی زود دیر شد, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

نمیدانستم خواندن خاطرات یک سال پیش می تواند این قدر جذاب و شرم آور(!) باشد! نشستم(راستش را بگویم درازکش خواندم!) و از 14 فروردین 94 تا 10 اردیبهشت را مطالعه نمودم!به دفعات خجالت زده شدم که "ای وای!...علی آقا! آخه چرا اونروز اینو به فلانی گفتی؟!" یا مثلا اینکه "واقعا اینقدر اسکول بودم که 30 روز عمرم صرف یک موضوع شد؟!" [به شکل عجیبی در کل این 27 روزی که خواندم،همه ی روز ها یک موضوع داشتند...موضوعی که گاه تم غمگین و گاه شاد داشت!" نمیدانم چرا...ولی یک حس عجیبی داشت...اینکه فهمیدم سال گذشته،هشت اردیبهشت،بر خلاف امروز به شدت حالم گرفته و داغون بودم...یا اینکه خیلی از اتفاق

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

امروز،دما حداقل 30 درجه را بود! یعنی به شکل عجیبی تابلوئه که امسال تابستون سختی داریم!فوتبال و اسکیت و گیم نت و همه ی این تفریحات را باید گذاشت واسه شب! مثلا میشه در طول روز خوابید و از ساعت 19 رفت بیرون... لامصب این «مردم ساکن کشورهای شیاطین بزرگ»،تفریحات تابستونشون همین شکلیه دیگه! یعنی تموم سامر بریک هاشون شبانه ست...چیکار میکنند هم که مشخصه! هر شب خونه یکی از همکلاسی ها یا هم محله ای هاشون پلاسند و انقدر میخورند و «...» تا جونشون بالا بیاد! بعد ما چی؟! هیچی دیگه! از الان دارند تصمیم میگیرند معلم المپیاد کلاس های تابستون کی باشه؟! کلاس ها چطوری باشند؟! واس

برچسب: تابستون تو راهه,تابستون تو راه,متن آهنگ تابستون تو راهه,دانلود اهنگ تابستون تو راهه,دانلود اهنگ تابستون تو راهه از زدبازی,دانلود اهنگ تابستون تو راهه زد بازی, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

کوه نوردی هم واقعا ورزش سختی ست!...تازه یک سری هم که می روند صخره و نوردی و از دیوار صاف می روند بالا...! در راستای تجربه ی اتفاقات جدید با «مجمع»،امروز هم رفتیم کوه صفه نوردی! ارتفاع زیادی نداشت...نهایتا هزار و هفتصد-هشتصد متر...ولی به شدت سخت و جان فرسا بود! به اعتقاد من،خدا در خلق کوه ها کم لطفی کرده است...از آنجایی که می دانستند کوه ها به تفریحگاه هایی برای مردمان تبدیل می شوند،باید به گونه ساخته و پرداخته می شدند که بتوان راحتتر از آن ها بالا رفت! البته نکته ی مهم درباره ی واقعه ی امروز؛تجریه ی ترشح آدرنالین در بدنم بود! چیزی که اخیرا به هیچ وجه تجریه نکر

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

چرا نمیشه درس خوند؟!

عه...!

----!

چرا باید اینجوری بشه که من اینجوری پست بذارم؟!

دو فصل مونده؛فقط 12 ساعت تا امتحان!

12 منهای 6 ساعت خواب=6

6 منهای 2 ساعت تلگرام و بازی=4

4 منهای 1 ساعت شام و صبحونه=3

3 منهای 1 ساعت رفتن تا مدرسه=2

مشخصا 2 ساعت باقیمونده را هم درس نمیخونم!!!

خیلی وقت بود از این پست های زرد نذاشته بودم...!

برچسب: چرا صندوق پست زرده, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:14

پر واضح است،که اگر عبارت نسبتا مقدس "وبلاگنویس" را در توصیف خودم به کار ببرم،عزیزانِ جانی که واقعا و حقیقتا وبلاگنویس هستند،بر سرم هوار شده و از منزلتشان دفاع خواهند کرد! [حداقل،در دل هایشان؛نفرین کرده و خواستار حذف بنده از بیان،بعنوان یک تومور سرطانی در جمع وبلاگنویسان، خواهند شد] +وسط نوشت: خدا میداند چه زمانی قرار است کاربرد صحیح "،" و "؛" و حتی "!" را بیاموزم! پس طبیعی ست،که برای توصیف خودم،از این واژگان استفاده نکرده و به جای "چه شد که وبلاگنویس شدم؟" از "چی شد که وبلاگ نوشتم؟!" بهره خواهم برد. [شاید هم بگویید خب چه فرقی کرد؟! چه علی خواجه،چه خواجه علی

برچسب: چی شد که عاشقت شدم,چی شد که چادری شدم,چه شد که ماه مراد, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:13

فارغ از اینکه ساعت از 3 بامداد یکشنبه گذشته؛اصلا نمیتونم خسته باشم! تا همین الان هم؛شنبه ای که گذشت؛بهترین روز بهار بود و اگه امروز هم همه چی مطابق میل باشه؛بهترین اول هفته ی عمرم میشه! اول از همه؛ صبح شنبه ای که والیبال 3-0 برنده بشه؛نوید یه هفته ی خیلی خوب را میده! ولی؛ واسه کسی که ریاضی ترم اولش؛نیم نمره توی معدلش تاثیر گذاشته بوده(هوووف!)؛امتحان ریاضی ترم دوم؛خودِ کابوسه! اما از اونجایی که چند وقتی میشه که به این نتیجه رسیدم که -فارغ از هر چیز دیگه؛اگه درس بخونم،حتما نمره م خوب میشه- واسه اولین بار توی ایام امتحانات امسال؛خوب تمرین کردم و درس خوندم و

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:13

+بعدا نوشت: خدایی حق میدم نخونید! یعنی اصلا بهتون اجازه نمیدم که وقتتون را صرف کل متن بکنید! ولی میتونید تیتر موردعلاقه تون(:/) را اگر یافتید مختصر بخونید! -- درباره ی ننوشتن بگویم که؛ حدود دو هفته ای؛سرشار از سوژه بودم برای نوشتن... ولی خب،از کدام باید می نوشتم؟! آنقدر تلخ و شیرینش را با هم قاطی کردم که نه تلخی یادم می ماند و نه شیرینی! از فوت دو تن از اقوام تا عروسی و پایکوبی برای بهترین پسردایی دنیا* از یک سری اتفاقات خوب خانوادگی تا دو بار بیمارستان رفتن پدرم توی چند روز... از شروع ماه رمضان - که عاشقشم - تا اتفاقات تلخ اولین شب و ... آنقدر سرشار از ماجراجوی

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:13

موقعیت سختی ست! میخواهی چیزی بنویسی که حداقل ارزش بازگشتن به دنیای وبنویسی بعد از هفته ها را داشته باشد و ... نه !!! هنوز همان آش و همان کاسه ! اگر درست در روزِ پستِ پیشین؛بر روی تمام نوشته های وبم خاک می ریختم و سرود مرگ را برایش زمزمه میکردم؛ امروز چهلمین روز از دست دادن این جوان ناکام بود... :( از میان خروار خروار بوکمارک و سایت های مورد علاقه؛بلاگ بیان را بیرون کشیدم و با یک فوت محکم؛خاک را از روی وبلاگم کنار زدم... حتی مرورگرم هم باورش نمیشد؛آنچنان که برای چند دقیقه ای در شوک این اتفاق هنگ کرده بود و از خود هیچ واکنشی نشان نمیداد...! به هر حال! سلام ! حال

برچسب: با سلام, نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:13

"کریستف دوباره به سرعت وارد کلیسا می شود. شمع کنار محراب با نوری زنده و یکپارچه می سوزد. کریستف خود را به میز چوبی می رساند، برای لحظه ای با همه وجود به تصویر زل می زند. سپس ناگهان با همه قوا مُشتی بر شمع روشن می کوبد. صدای بمی در ساختمان سیمانی می پیچد. محراب به لرزه می افتد. شمع ها می افتند و موم روی تصویر مقدس چکه میکند. کشیش از اتاق اعتراف بیرون می آِد، روی زمین سیمانی زانو می زند و دستانش را به نشانه ی دعا روی هم قرار می دهد. کریستف به محفظه آب مقدس - که مثل بقیه چیزها سیمانی است- نزدیک می شود. دستش را داخل آب فرو می کند. دستش در آب به قطعه یخی می خرود، یک قط

برچسب: نویسنده: باران زمانی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 13:13

صفحه بندی